فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )

90

كليات ( فارسى )

505 درين بساط يكى بود ساغر و ساقى * درين مقام يكى بود مطرب و الحان كه ديد جام كه كار شراب ناب كند ؟ * كه ديدمى كه بود جام او رخ تابان ؟ هم از لطافت مى مىگرفت رنگ قدح * هم از صفاى قدح مىنمود باده عيان صفاى جام بياميخت با لطافت مى * ظهور يافت ازين امتزاج ساغر جان درين قدح رخ ساقى معاينه بنمود * ز حسن كرد دو صد رنگ آشكار و نهان 510 چو هيچ رنگ ندارد شراب ما ، ز كجا * پديد مىشود اين رنگهاى بىپايان ؟ مگر شراب بجام جهان‌نما دادند * كه مىنمايد از اجرام جام ، اين الوان ؟ از آنكه نيست مقيد به هيچ رنگ آن مى * بهر صفت كه بود جام بر زند سر از آن گهى به گونهء معشوق آشكار شود * گهى به گونهء عاشق چو نوبهار و خزان 515 ز عكس روشن آن باده مىشود روشن * جهان تيره كنون دم بدم زمان به زمان ز عكس مى چه عجب گر جهان منور شد ؟ * كه مه ز تابش خورشيد مىشود درخشان ببوى جرعه كنون سالهاى گوناگون * مئى پديد شود از سراى غيب در آن همه جهان ز مى عشق يار سرمستند * و ليك مستى هر مست هست ديگرسان نيافت هيچ نصيب از حيات آنكه نيافت * ازين شراب نصيب ، از جماد تا حيوان چنين شراب فلك چون به هفت جام خورد * عجب نباشد اگر مىشود بسر غلتان 520 چو ساقى مه نو ساغرى نهد بر كف * هم از براى مه و مهر مىرود خندان ازين شراب اگر جرعه بر زمين نچكد * چرا شكوفه كند باغ و بشكفد بستان ؟ شگفت نيست كه گل رنگ و بوى مى دارد * و گرنه بلبل بيدل چرا زند دستان ؟ و گرنه نرگس مخمور يار سرمستست * چرا كند بجهان در خرابى آن فتان ؟ سرشته‌اند ز مى طينتم و گرنه چرا * هميشه مست و خرابم ز غمزهء جانان ؟ 525 و گرنه مردمك چشم آن نگار منم * چراست نام من از جمله جهان انسان ؟ چو بر زبان عراقى حديث عشق رود * برو مگير ، كه آن دم نه آن اوست زبان